این اولین پستم . . .
-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-
مي آيي به اولين سطر ترانه سفر كنيم؟
به هيُ خنده هاي همان شهريورِ دور!
به آسمانِ پرستاره ي تابستان و تشنگي!
به بلوغ بادبادك و بي تابي تكرار
به پنجشنبه هاي پاكِ كوچه گردي...
كوچه نشين و كتاب ساز!
هميشه مرا به اين نام مي خواندي!
مي گفتي شبيه پروانه اي هستم،
كه پيله ي پاره ي كودكيِ خود را رها نمي كند!
آن روزها، آسمانِ بوسه آبي بود!
آب هم در كاسه سفال صداقتمان،
طعم ديگري داشت!
تو غزل هاي قديمي مرا بيشتر مي پسنديدي!
رديفِ تمام غزل ها،
نام كوچكِ دختري از تبار گل ها بود!
تو بانوي تمام غزل ها بودي
و من تنها شاعرِ شادِ اين حواليِ اندوه!
هميشه مي گفتم،
كسي كه براي اولين بار گفت:
«سنگ مُفت و گنجشك مفت»
حتماَ جيك جيكِ هيچ گنجشكِ كوچكي را نشنيده بود!
حالا،
سنگِ تمام ترانه هاي من مُفت و
گنجشكِ شاد و شكار ناشدنيِ چشم هاي تو،
آنسوي هزار فاصله سنگ انداز و دست و قلم!
یغما گلرویی

امیدوارم سال خوبی داشته باشین و به هرچیزی که دوست دارین و صلاحتون هست برسین
سال ۸۶ کهنه شد و گذشت اما زخماش هنوز رو دلم باقی مونده. لحظه ی تحویل سال عجب حال عجیبی داشتم.
سبز و خرم باشید مثل بهار

چی فکر کردی؟ بی تو میمیرم؟ ![]()

به من نگاه کن واسه ی یه لحظه ..... نگات به صدتا آسمون می ارزه
من از خدامه بکشم نازتو ..... تا بشنوم یه لحظه آوازتو
من از خدامه پیشه تو بمونم..... جواب حرفاتو خودم بخونم
من از خدامه بمونم دیونت ..... سر بزارم رو شهر امن شونت
من از خدامه بمونی کنارم..... من که به جز تو کسی رو ندارم
میدونم جای این شعر ابن جا نیست نوشتم چون دوست دارم تو رو نه....شعرو![]()

بزن به چاک لعنتی . . .![]()

ادامه ی عکسها در ادامه ی مطلب
ادامه مطلب
چه قدر دلتنگم.
کاش میشد آدم ها دلشون را خونه تکانی کنند اون وقت آدم ها و خاطره های اضافی را دور میریختم. من بودم با یه ذهن پاک و یک خیال آسوده . . . کاش میشد !
توی روزگاری که دل واسه ی شکستن
قیمت طلای دل قدر سنگ و آهن
بین این همه غریبه یه نفر مثل تو میشه
آشنایی که تو قلبم میمونه واسه همیشه
تو نباشی چه کسی منو نوازش میکنه
با صبوری با من دل خسته سازش میکنه
تو نباشی نمی خوام لحظه ای را سر بکنم
نمیدونم بعد تو من چی رو باور بکنم
نمی تونم نمی تونم که تو را رها کنم
بعد تو من چه کسی رو عشق من صدا کنم

گفت:حرام است.
از استاد هندسه پرسيدند عشق چيست؟
گفت:نقطه اي که حول نقطه ي قلب جوان ميگردد.
از استاد تاريخ پرسيدن عشق چيست؟
گفت… گفت : سقوط سلسله ي قلب جوان.
از استاد زبان پرسيدند عشق چيست؟
گفت:همپاي love است .
از استاد ادبيات پرسيدند عشق چيست؟
گفت : محبت الهيات است .
از استاد علوم پرسيدند عشق چيست؟
گفت : عشق تنها عنصري هست که بدون اکسيژن مي سوزد.
از استاد رياضي پرسيدند عشق چيست؟
گفت : عشق تنها عددي هست که پايان ندارد


